به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست
ننهم پای در آن خانه که دربانی هست
۱نیست زنجیر سر زلف تو بی دل هرگز
دایم این سلسله را سلسله جنبانی هست
۲سنگ راه من سودازده طفلان شده اند
ورنه مجنون مرا نیز بیابانی هست
۳عرق شرم، مرا فرصت نظاره نداد
دیده خون می خورد آنجا که نگهبانی هست
۴دهن تنگ تو بسیار بخیل افتاده است
ورنه هر داغ مرا چشم نمکدانی هست
۵خنده چون پسته ز خونین جگران بیدردی است
ورنه در پوست مرا هم لب خندانی هست
۶نیست ممکن که نفس راست کند در دل بحر
صدفی را که به کف گوهر غلطانی هست
۷به عزیزی رسد از پله خواری به دو گام
یوسفی را که به طالع چه و زندانی هست
۸می شود زندگی تلخ به شیرینی صرف
طوطیی را که امید شکرستانی هست
۹می کند عامل معزول، مرا دربدری
ورنه در خانه مرا دفتر و دیوانی هست
۱۰در خزان هم گلش از بار نریزد صائب
هر ریاضی که در او مرغ خوش الحانی هست
۱۱