خلوت آینه را طوطی غمازی هست
هر کجا روی نهادیم سخنسازی هست
۱نیست مجنون وفادار مرا پای گریز
ورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست
۲چشم نظارگیان تاب ندارد، ورنه
دل تاریک مرا آینه پردازی هست
۳از نفس های پریشان غبارآلودم
می توان یافت که در سینه سبکتازی هست
۴فیض سر رشته امید عمومی دارد
در حریمی که نگاه غلط اندازی هست
۵دامن گل نشود زخمی سر پنجه خار
گلستانی که در او شعله آوازی هست
۶انتظار جگر سوختگان سنگ ره است
ورنه ما را چو شرر رخصت پروازی هست
۷تا نبارد به سرش تیغ، دهن نگشاید
چون صدف در دل هر کس گهر رازی هست
۸روی برتافتن از سیلی غم بیجگری است
ورنه چون رنگ، مرا شهپر پروازی هست
۹چون شرر آمدن و رفتن ما هر دو یکی است
ما چه دانیم که انجامی و آغازی هست
۱۰حیف باشد که درین دشت شکاری نکند
هر که را قوت سرپنجه شهبازی هست
۱۱از نواهای جگرسوز تو صائب پیداست
که ترا در دل صد پاره نواسازی هست
۱۲