عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
۱همچو طوطی سخنش نقل مجالس گردد
هر که را پیش نظر آینه رخساری هست
۲شبنم بی ادب از دور زمین می بوسد
گلستانی که در او مرغ گرفتاری هست
۳خواب ما از ره خوابیده گرانخواب ترست
زین چه حاصل که پی قافله بیداری هست؟
۴بلبلی را که به دیدار ز گل قانع شد
در اگر بسته شود رخنه دیواری هست
۵می توان فیض بهار از نفس گرمش یافت
هر که را در جگر از تازه گلی خاری هست
۶باد دستی است که باری ز دلی بردارد
گر درین قافله امروز سبکباری هست
۷گرد بر دامن گلها ز خزان نشیند
در ریاضی که رگ ابر گهرباری هست
۸شکوه از بی نمکیهای جهان بی دردی است
بی نمک نیست جهان گر دل افگاری هست
۹پیش من گرد کسادی و یتیمی است یکی
گوهر من چه شناسد که خریداری هست؟
۱۰ظلمت و نور درین نشأه به هم پیوسته است
هر کجا آینه ای هست، سیه کاری هست
۱۱نیست سودی که زیانش نبود در دنبال
بار می بندم ازان شهر که بازاری هست
۱۲نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب
در چمن شاخ گلی را که هواداری هست
۱۳