ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست
یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست
۱اهل دل را به دل و اهل نظر را به نظر
دوستداران زبان را به زبان باید جست
۲مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان
همه ذرات جهان را به گمان باید جست
۳گرچه از بید ثمر خواستن از بی بصری است
بوی گل از نفس سرد خزان باید جست
۴بی نشان را به نشان گرچه خبر نتوان یافت
خبر کعبه ز هر سنگ نشان باید جست
۵نتوان پشت به دیوار تن آسانی داد
خبر آب ز هر تشنه روان باید جست
۶هر گلی را چمنی، هر صدفی را گهری است
از دم پیر مغان، بخت جوان باید جست
۷عمرها نافه صفت خون جگر باید خورد
وانگه از دل نفس مشک فشان باید جست
۸مهر روشن نکند خانه بی روزن را
دل بیدار ز چشم نگران باید جست
۹چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟
ناوک سخت کمان را ز نشان باید جست
۱۰صائب این آن غزل سید یزدست که گفت
اهل دل را به سراپرده جان باید جست
۱۱