سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است
حاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است
۱فرد شو فرد ز مردم که فتوحات جهان
یک قلم جمع به زیر علم تنهایی است
۲لازم تیر هوایی است جدایی ز هدف
به مقامی نرسد هر که دلش هر جایی است
۳پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی
طرف بحث به نادان نشدن دانایی است
۴لنگر من سبک از شورش طوفان نود
که به امید خطر کشتی من دریایی است
۵دل روشن ز غم روی زمین فارغ نیست
زردی چهره خورشید ز روشن رایی است
۶هر که صائب دل خود داد به آهو چشمی
گرچه در کوچه و بازار بود صحرایی است
۷