عقل سدی است درین راه که برداشتنی است
عشق خضری است که در مد نظر داشتنی است
۱هر چه جز دامن سعی است بود بر دل بار
آنچه از توشه درین ره به کمر داشتنی است
۲گر میسر نشود همرهی گرمروان
لنگ لنگان پی این قافله برداشتنی است
۳روزها گر به خموشی گذرانی چون شمع
شب دل سوخته و دیده ترداشتنی است
۴تا مگر دولت بیدار درآید از در
چشم چون حلقه شب و روز به درداشتنی است
۵جوش دریای کرم نیست به خواهش موقوف
چون سبو دست طلب در ته سرداشتنی است
۶نرسد دست کسی گرچه به آن شاخ بلند
دهنی تلخ به امید ثمر داشتنی است
۷تا ز بی برگی ایام خزان خون نخوری
در بهاران سر خود در ته پرداشتنی است
۸تا مبادا ز غریبی به غریبی افتی
در سفر پاس رفیقان حضر داشتنی است
۹از گرانجانی اگر پیرو نیکان نشوی
خس و خار از ره این طایفه برداشتنی است
۱۰خبر از بیخبران گرچه تراوش نکند
گوش امید به پیغام و خبر داشتنی است
۱۱چهره از خال معنبر نمکین می گردد
داغ چون لاله به هر لخت جگرداشتنی است
۱۲چون زمین پاک بود، تخم یکی صد گردد
مشت اشکی پی دامان سحر داشتنی است
۱۳تا به معنی نبری راه ز صورت صائب
عزت هر صدف از بهر گهر داشتنی است
۱۴