از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است
قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
۱دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست
در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است
۲پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است
۳هر چه در سینه بود، می کند از سیما گل
شاهد تنگی دلها، گره پیشانی است
۴کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
۵نتوان شد ز عزیزان جهان بی خواری
نه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است
۶سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شد
کار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است
۷زیر گردون مکن اندیشه فارغبالی
قفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟
۸چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توست
از تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است
۹حرص پیران شود از ریزش دندان افزون
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
۱۰سر خط مشق جنون است خط سبز بتان
نقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است
۱۱چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟
ربط من با کمر نازک او روحانی است
۱۲پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم است
ناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است
۱۳کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟
طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است
۱۴چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟
نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است
۱۵