چمن سبز فلک را چمن آرایی هست
زیر این زنگ، نهان آیینه سیمایی هست
۱مشو ای بیخبر از دامن فرصت غافل
دو سه روزی که ترا پنجه گیرایی هست
۲نیست ممکن که چو مرکز نکند خود را جمع
هر که داند که درین دایره بینایی هست
۳نشوی یک دم از اندیشه کشتی غافل
گر بدانی که ترا پیش چه دریایی هست
۴زین تزلزل که به جایی نپذیرد آرام
می توان یافت که دل را به نظر جایی هست
۵چون برآید دل ازان سلسله زلف دراز؟
که به هر حلقه او دام تماشایی هست
۶از عنان تابی اندیشه توان بردن راه
که درین پرده دل، دلبر خودرایی هست
۷این ندا می رسد از رفتن سیلاب به گوش
که درین خشک ممانید که دریایی هست
۸از سیه خانه لیلی نتوان دل برداشت
ورنه مجنون مرا دامن صحرایی هست
۹نیست ممکن که به زنجیر توان داشت نگاه
یوسفی را که به ره چشم زلیخایی هست
۱۰دامن عصمت گل را نتوان دیدن چاک
ورنه چون خار، مرا پنجه گیرایی هست
۱۱می تواند قدمی چید گل از نشتر خار
که ز هر آبله اش دیده بینایی هست
۱۲دل سودازده ای هست مرا از دو جهان
زلف مشکین ترا گر سر سودایی هست
۱۳ایمن از سیل حوادث نتوانی گردید
تا ترا زیر فلک مسکن و مأوایی هست
۱۴پرده صورتی چشم، حجاب تو شده است
ورنه در پرده دل نیز تماشایی هست
۱۵نیست ز اندیشه فردا غم امروز مرا
وقت آن خوش که ندانست که فردایی هست
۱۶دید فردوس برین را و خجالتها برد
آن که می گفت به از گوشه دل جایی هست
۱۷راه در انجمن عشق نداری صائب
تا ترا در دل مجروح تمنایی هست
۱۸