خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست
خار در پرده آن چشم که خونپالانیست
۱خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب
آتش قافله ریگ روان پیدا نیست
۲هر که را می نگرم نعل در آتش دارد
نقطه در دایره شوق تو پا بر جا نیست
۳پیرو عقل به صد قافله تنها باشد
رهرو عشق اگر فرد بود تنها نیست
۴طعمه آه شدم چون جگر شمع و هنوز
اثر روشنی صبح اثر پیدا نیست
۵کشت ما را سلم، برق فنا سوخته است
خرمن ما گره خاطر این صحرا نیست
۶از لب خشک و دل آبله فرسود صدف
می توان یافت که نم در جگر دریا نیست
۷داغم از جلوه بالای پریشان سیرش
بار دل بردهد آن سرو که پا بر جا نیست
۸ما پریشان نظران خود گره کار خودیم
این چه حرف است که سررشته به دست ما نیست
۹عالمی مست و خرابند ز فکر صائب
جوش ارباب سخن هیچ کم از صهبا نیست
۱۰