حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست
شکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست
۱پیش فرهاد که زد شیشه ناموس به سنگ
خنده کبک، کم از قهقهه مینا نیست
۲لنگر عقل به دست آر که در عالم آب
آنقدر موج خطر هست که در دریا نیست
۳گرمی لاله خونگرم مرا دارد داغ
ورنه مجنون مرا وحشتی از صحرا نیست
۴سرکشی در قدم کوه جواهر افشاند
وادی حرص به نزدیکی استغنا نیست
۵از طلب، مطلب اگر خیر بود طالب را
طلب روی زمین هم طلب دنیا نیست
۶دیده روزنه از شمع بود نورانی
چشم پوشیده بود هر که به دل بینا نیست
۷معنی عزلت اگر وحشت از آبادانی است
جغد در مرتبه خویش کم از عنقا نیست
۸نه همین فکر خط و خال تو صائب دارد
در دل سوخته کیست که این سودا نیست؟
۹