آه من مد رسایی است که پایانش نیست
بخت من ابر سیاهی است که بارانش نیست
۱ابروی او مه عیدی است که دایم پیداست
کاکل او شب قدری است که پایانش نیست
۲همت از مهر فراگیر که با یک ته نان
ذره ای نیست که شرمنده احسانش نیست
۳چشم شبنم به شکر خواب بهاران رفته است
خبر از پرتو خورشید درخشانش نیست
۴روی گرم آن که ندارد ز بزرگان جهان
آسمانی است که خورشید درخشانش نیست
۵از چه از کاهکشان طوق به گردن دارد؟
چرخ اگر فاخته سرو خرامانش نیست
۶گرچه برگ گلش از غنچه نمایان نشده است
شبنمی را نتوان یافت که حیرانش نیست
۷لب لعل تو چها می کند از شیرینی
وای بر شهدفروشی که مگس رانش نیست
۸گرد آن کعبه مغرور که صد قافله دل
خونبهای سر خاری ز مغیلانش نیست
۹چه خبر از دل آشفته ما خواهد داشت؟
آن که پروای سر زلف پریشانش نیست
۱۰چهره هر چند به رنگ ورق گل باشد
بی خط سبز، سفالی است که ریحانش نیست
۱۱چشم شبنم ز هواداری گل روشن شد
یوسف ماست که پروای عزیزانش نیست
۱۲رشته عمر ابد روی به کوتاهی کرد
راه خوابیده زلف است که پایانش نیست
۱۳دست گستاخی من جرأت دیگر دارد
گل ازان باغ نچینم که نگهبانش نیست
۱۴گرچه بیماری ازان چشم سیه می بارد
شیر را طاقت سر پنجه مژگانش نیست
۱۵چه قدر جلوه کند در دل تنگم صائب؟
آن که میدان فلک در خور جولانش نیست
۱۶