آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست
زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست
۱نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام
منزل دور مرا پا و سری پیدا نیست
۲لاله ها را ز سر داغ سیاهی برخاست
شب ما سوختگان را سحری پیدا نیست
۳یوسف از چاه برون آمد و عنقا از قاف
از دل گمشده ما اثری پیدا نیست
۴مگر از روزنه دل نفسی راست کنیم
ورنه زین خانه تاریک دری پیدا نیست
۵بجز از آبله پا که کنندش پامال
در همه روی زمین دیده وری پیدا نیست
۶ز اهل دل آنچه به جا مانده زبان لاف است
همه برگ است بر این نخل بری پیدا نیست
۷بر میاور ز صدف گوهر خود را صائب
که درین دایره صاحب نظری پیدا نیست
۸