خم چو گردد قدِ افراخته میباید رفت
پل بر این آب چو شد ساخته میباید رفت
۱راه باریک عدم راه گرانباران نیست
هر چه داری همه انداخته میباید رفت
۲آنچه در کار بود ساختنش خودسازی است
گو مشو کار جهان ساخته، میباید رفت
۳سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق
فرد و تنها همه جا تاخته میباید رفت
۴به نفس طی نشود دامن صحرای عدم
این ره دور، نفسباخته میباید رفت
۵تا مگر شاهدِ مقصود مصوّر گردد
دلِ چون آینه پرداخته میباید رفت
۶سپر راهرو از راهزنان عریانی است
تیغ جان را ز نیام آخته میباید رفت
۷این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه
علم آه برافراخته میباید رفت
۸من گرفتم که قمار از همه عالم بردی
دست آخر همه را باخته میباید رفت
۹این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست
بار هستی ز خود انداخته میباید رفت
۱۰