پرده از راز من گوشه نشین ساز گرفت
برق در خرمنم از شعله آواز گرفت
۱بوی گل را نتوان در گره شبنم بست
به خموشی نتوان دامن این راز گرفت
۲شد صفای لب میگون تو بیش از خط سبز
باده حسن دگر از شیشه شیراز گرفت
۳مکن ای شمع نهان چهره ز پروانه من
که ز خاکسترم این آینه پرداز گرفت
۴زان خم زلف برآوردن دل دشوارست
نتوان طعمه ز سر پنجه شهباز گرفت
۵سرمه در حجت ناطق ننماید تأثیر
نتوان نکته بر آن چشم سخن ساز گرفت
۶هر که دانست سرانجام حیات است فنا
چون شرر دامن انجام در آغاز گرفت
۷به تماشای گل و لاله کجا پردازد؟
آن که آیینه ز مشاطه به صد ناز گرفت
۸گرچه هر گوشه ترا هست نظر باز دگر
نظر لطف ز صائب نتوان باز گرفت
۹