لب لعل تو ز خون دل من جام گرفت
سرو قد تو ز آغوش من اندام گرفت
۱هیچ کس زهره نظاره چشم تو نداشت
نمک اشک من این تلخی بادام گرفت
۲کوه تمکین تو تا سایه به دریا افکند
نبض بیتابی موج خطر آرام گرفت
۳خم می جلوه فانوس تجلی دارد
پرتو روی تو تا در می گلفام گرفت
۴می چکد خون ز جبین عرق شرم امروز
تا که از لعل لبت بوسه به پیغام گرفت؟
۵هر کجا حسن گلوسوز تو منزل سازد
می توان بوسه به رغبت ز لب بام گرفت
۶کرد یعقوب صفت جامه نظاره سفید
چشم هر کس به تماشای تو احرام گرفت
۷نیست یک شمع درین بزم به سرگرمی من
سوخت هر کس که من سوخته را نام گرفت
۸تا قیامت نتوانست گرفتن خود را
هر که صائب ز کف ساقی ما جام گرفت
۹