چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست
ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست
۱بنفشه از دل آتش برون نیامده است
چسان ز روی تو این عنبرین دخان برخاست؟
۲چنان در آتش بیطاقتی فشردم پای
که از سپند به تحسین من فغان برخاست
۳کدام راه زد این مطرب سبک مضراب؟
که هوش از سر من آستین فشان برخاست
۴زبان ناله بلبل چو غنچه پیچیده است
در آن چمن که مرا بند از زبان برخاست
۵چنان خمش به گریبان خاک سر بردم
که سبزه ام ز سر خاک بی زبان برخاست
۶به خاک راهگذار می توان برابر شد
به دستگیری مردم نمی توان برخاست
۷دلیل حفظ الهی است غفلت مردم
که ترس از دل این گله، از شبان برخاست
۸ز بازی فلک آگه نیم، همین دانم
که از کنار بساطش نمی توان برخاست
۹هما ز سایه من طبل می خورد صائب
ز بس صدای شکستم ز استخوان برخاست
۱۰