شکستگی دل از دیده ترم پیداست
به سنگ خوردن مینا ز ساغرم پیداست
۱دهان زخم بود ترجمان تیغ خموش
ز جوی شیر چو فرهاد جوهرم پیداست
۲ز ناتوانی من خامه می گزد انگشت
که رگ ز صفحه تن همچو مسطرم پیداست
۳نشد نهفته ز تن داغهای پنهانم
همان ز گرد، سیاهی لشکرم پیداست
۴چنان که شمع نماید ز پرده فانوس
برون ز نه صدف چرخ گوهرم پیداست
۵چو بوریاست ز پهلوی خشک بستر من
قماش خواب ز نرمی بسترم پیداست
۶به غیر موی سر خود مرا کلاهی نیست
گذشتن از سر دنیا ز افسرم پیداست
۷به حلم دوست دلیل است خواب غفلت من
بهم نخوردن دریا ز لنگرم پیداست
۸اگر چه بحر گرانمایه است دایه من
همان غبار یتیمی ز گوهرم پیداست
۹ز کاسه سر منصور باده می نوشم
عیار حوصله من ز ساغرم پیداست
۱۰ز گرد خوان فلک زله ای که من بستم
چو ماه عید ز پهلوی لاغرم پیداست
۱۱نهان چگونه کنم فیض کنج عزلت را؟
که فتح باب ز نگشودن درم پیداست
۱۲ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق
که روز روشن از افلاک اخترم پیداست
۱۳توان ز گریه من یافت درد من صائب
شکوه بحر ز سیمای گوهرم پیداست
۱۴