حضور دل نبود با عبادتی که مراست
تمام سجده سهوست طاعتی که مراست
۱نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟
ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست
۲ز رستخیز نباشد گناهکاران را
ز خود حسابی، در دل قیامتی که مراست
۳اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد
نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟
۴ز داغ گمشده فرزند جانگداز ترست
ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست
۵مرا به عالم بالا دلیل خواهد شد
ازین جهان فرومایه، وحشتی که مراست
۶به دل ز خاک گرانسنگ نیست قارون را
ز خاکدان جهان، گرد کلفتی که مراست
۷به هیچ دشمن خونخوار، بیجگر را نیست
به دوستان زبانی عداوتی که مراست
۸ز آسیای گرانسنگ، دانه را نبود
ز سیر و دور فلک ها شکایتی که مراست
۹به هیچ حسن گلوسوز نیست عاشق را
به داغهای جگرسوز، الفتی که مراست
۱۰نصیب خال ز کنج دهان خوبان نیست
ز گوشه گیری مردم حلاوتی که مراست
۱۱نموده است شکر خواب را به مخمل تلخ
ز خاک، بستر و بالین راحتی که مراست
۱۲سراب را ز جگرتشنگان بادیه نیست
ز میزبانی مردم خجالتی که مراست
۱۳همین بس است که فارغ ز دید و وادیدم
ز دور گردی مردم کفایتی که مراست
۱۴چو کوتهی نبود در رسایی قسمت
چرا دراز شود دست حاجتی که مراست؟
۱۵به هیچ پیر نباشد مرید صادق را
به عشق تازه جوانان ارادتی که مراست
۱۶به چشم سرمه، جهان را سیاه می سازد
ز یار گوشه چشم عنایتی که مراست
۱۷به هم چو شیر و شکر، سنگ و شیشه می جوشد
اگر برون دهم از دل محبتی که مراست
۱۸به خرج کردن اوقات چون نورزم بخل؟
که پاسبانی وقت است طاعتی که مراست
۱۹دهان سایل اگر پر گهر کند چو صدف
ز انفعال شود آب، همتی که مراست
۲۰چو غنچه سر به گریبان کشیده ام صائب
نسیم راه نیابد به خلوتی که مراست
۲۱