خط نرسته ازان لعل آتشین پیداست
ز لطف، زهر خط از زیر این نگین پیداست
۱خبر ز نامه سربسته می دهد عنوان
عتاب و ناز تو از صفحه جبین پیداست
۲ز موج، روشنی آب می شود معلوم
صفای ساعدت از چین آستین پیداست
۳به درد و صاف می از جام می توان پی برد
ز روی خوب تو آثار مهر و کین پیداست
۴عیان بود رگ جان از صفای پیکر تو
به رنگ رشته که از گوهر ثمین پیداست
۵هلال و بدر نگردد اگر چه یک جا جمع
مه تمام سرین از هلال زین پیداست
۶شده است ناز غرورت یکی هزار امروز
در آبگینه نظر کرده ای، چنین پیداست
۷ز حرص نوشی ز چشم تو نیش پنهان است
وگرنه نشتر زنبور از انگبین پیداست
۸توان ز ظاهر هر کس به باطنش ره برد
ز آب شوری و شیرینی زمین پیداست
۹به امتحان نبود اهل هوش را حاجت
عیار عالم و جاهل ز همنشین پیداست
۱۰ز سایل است نمایان عیار جود کریم
که باد دستی خرمن ز خوشه چین پیداست
۱۱چو آتشی که نمایان بود به شب صائب
دل کبابم ازان زلف عنبرین پیداست
۱۲