مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
۱تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی
وگرنه شیشه گردون پر از پریزادست
۲ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را
که زنگ، تشنه آیینه های فولادست
۳ازان به زندگی خویش خلق می لرزند
که دایم از نفس این شمع در ره بادست
۴ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست
ز جوی شیر به جز خون چه رزق فرهادست؟
۵مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل
اگر چه مشق جنون بی نیاز از استادست
۶ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد
ز برگریز خزان سرو اگر چه آزادست
۷من از رسیدن روزی به خویش دانستم
که رزق مردم بی دست و پا خدادادست
۸زبان شانه درازست بر سر عالم
ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست
۹ز بیم سیل خراب است خانه معمور
ز گنج، خانه ویرانه صائب آبادست
۱۰