مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
۱گنه به ارث رسیده است از پدر ما را
خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست
۲فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست
خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست
۳مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل
که این دریچه به جنت مقابل افتادست
۴علاج نیش ملامت نمی توانم کرد
مرا که سینه ز پیکان حصار فولادست
۵به طوق فاخته دارد علاقه خلخال
فسانه ای است که سرو از تعلق آزادست
۶بلاست وصل چو دل بیقرار می افتد
ز قرب شعله نصیب سپند فریادست
۷توان به خامشی از عمر کام دل برداشت
کمند آهوی رم کرده، خواب صیادست
۸چرا به نعل بها جان نداد گلگون را؟
به خون گرم تپیدن سزای فرهادست
۹سماع طایر بسمل بلند می گوید
که صبح عیدی اگر هست، تیغ جلادست
۱۰به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را
دلش خوش است که داد سخنوری دادست
۱۱