ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست
که مادر و پدر غم، وجود فرزندست
۱دل درستی اگر هست آفرینش را
همان دل است که فارغ ز خویش و پیوندست
۲شب آنچه مردم غافل ستاره می دانند
ز آتش جگر ما شراره ای چندست
۳سخن شمرده و سنجیده گوی بی سوگند
که شاهد سخنان دروغ، سوگندست
۴به زیر خاک، غنی را به مردم درویش
اگر زیادتی هست، حسرتی چندست
۵به شوربختی ازان دل نهاده ام که نمک
برای تلخی بادام بهتر از قندست
۶مرا به حلقه صحبت مخوان ز تنهایی
که نخل خوش ثمر من غنی ز پیوندست
۷مخور فریب شکرخند عیش چون طفلان
که روی صبح به خون شسته شکرخندست
۸به عشرت ابدی برده است پی صائب
به قسمت ازلی هر دلی که خرسندست
۹