بنای صبر که همسنگ کوه الوندست
به یک اشاره موی میان او بندست
۱کجا ز دامن این دشت می تواند رفت؟
ز چشم آهو، مجنون ما نظر بندست
۲به یک اشاره گره می گشاید از ابرو
فغان که بند قبای تو سست پیوندست
۳قسم به مصحف خط غبار عارض تو
که پیش خط دلم از زلف بیشتر بندست
۴گلوی خامه ز وصفش چو شمع می سوزد
چه چاشنی است که با آن دهان چو قندست
۵به توتیا نکنم چشم التفات سیاه
به خاک پای تو چشمی که آرزومندست
۶تلاش بوسه نداریم چون هوسناکان
نگاه ما به نگاهی ز دور خرسندست
۷به پاره دل و لخت جگر قناعت کن
که نان خلق گلوگیرتر ز سوگندست
۸