خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست
که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست
۱ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون
همین بس است که فارغ ز دید و وادیدست
۲مدار دست ز اصلاح خود به موی سفید
که دل سفید چو گردید صبح امیدست
۳به گوشمال مده رو سیاه را تهدید
که بنده را خط راه گریز، تهدیدست
۴همین بس است ز قهر خدا سزای بخیل
که فقر دارد و از مزد فقر نومیدست
۵خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد
که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست
۶غرور حسن گرفته است دیده خورشید
وگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست
۷مباش بی نفس سرد یک زمان صائب
که آه سرد در آن نشأه سایه بیدست
۸