ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست
گرفته آینه بر کف در انتظار خودست
۱به داغ ذره دل نازک که خواهد سوخت؟
چنین که لاله خورشید داغدار خودست
۲به صید لاغر خونین دلان که پردازد؟
که صید پیشه این بوم و بر، شکار خودست
۳چگونه مهر جهانتاب محو خود نشود؟
درین مقام که هر ذره بیقرار خودست
۴ز لب مکیدن شمع این دقیقه روشن شد
که حسن، تشنه لب لعل آبدار خودست
۵درین ریاض به هر سنبلی که می نگرم
به پنجه شانه کش زلف تابدار خودست
۶کراست زهره به صید حرم کشد شمشیر؟
دل تو زخمی مژگان جانشکار خودست
۷عجب که راه تماشای خود توانی یافت
چنین که حسن غیور تو پرده دار خودست
۸چه شکوه می کنی از گردش فلک صائب؟
کدام گردش ساغر به اختیار خودست؟
۹