نهال شمع ز سبزی ازان برومندست
که دایم از پر پروانه برگ پیوندست
۱شده است مرکز پرگار آهوان مجنون
اسیر عشق به هر جا رود نظربندست
۲چرا به تیغ شهادت نمی نهد گردن؟
به آب زندگی آن کس که آرزومندست
۳بشوی نقش خودی را که دیده خودبین
به آبگینه ز آب حیات خرسندست
۴گشاد قفل دل زنگ بسته عاشق
به یک اشاره ابروی یار در بندست
۵چو سکه دل به زر و سیم کم عیار مبند
که همچو برگ خزان دیده سست پیوندست
۶به خوردن دل خود باش قانع از روزی
که نان خلق گلوگیرتر ز سوگندست
۷دهن به خنده مکن باز همچو بی مغزان
که پر ز خون، دهن پسته از شکرخندست
۸کلام هیچ مدانان به مردم همه دان
هزار پله گرانتر ز کوه الوندست
۹به کام طفل مزاجان سنگدل صائب
شکستن دل ما چون شکستن قندست
۱۰