ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است
غمین مشو که سراپرده های الطاف است
۱صفای روی زمین در صفای دل بسته است
که آب جوی بود صاف، چشمه تا صاف است
۲نمی توان ز گرانان به گوشه گیری رست
که کوه بر دل عنقا ز قاف تا قاف است
۳هزار خرقه آلوده، رهن می برداشت
چه نعمتی است که پیر مغان بانصاف است!
۴به طوطیان سخنگو که می دهد شکر؟
درین زمانه که انصاف دادن، اسراف است
۵به هر که بیش رسد خون، فتوح بیش رسد
که جای مشک ز آهو همیشه در ناف است
۶کدام حجت ناطق به از کلام بود؟
سخن چو هست، چه حاجت به دعوی و لاف است؟
۷میان کعبه و بتخانه مانده ام حیران
که گوی کودک بی معرفت در اعراف است
۸به غیر موی شکافان کسی نمی داند
که تار و پود جهان در کف سخن باف است
۹به نقش پرده غیب است تا دلت مایل
هنوز آینه سینه تو ناصاف است
۱۰چه التفات به سنگ محک کند صائب؟
به نور چشم بصیرت کسی که صراف است
۱۱