نه چهره اش عرق از گرمی هوا کرده است
نگاه را رخ او آب از حیا کرده است
۱شده است پرده بیگانگی ز غیرت عشق
همان نگه که مرا با تو آشنا کرده است
۲سمنبری که ز خوبی وفا طمع دارد
چو گل ز ساده دلی تکیه بر صبا کرده است
۳ز جوهر آینه در فکر بال پردازی است
ز بس که روی ترا با صفا کرده است
۴به سیر چشمی من نیست زیر چرخ کسی
گرفتن سر راه توام گدا کرده است
۵ستمگری که مرا می کشد، نمی داند
که بر جفا، ستم و بر ستم، جفا کرده است
۶ز دامن تو نمی دارد از ملامت دست
همان که دامن یوسف ز کف رها کرده است
۷ز بیقراری عشق است بیقراری من
مرا چو کاه سبک جذب کهربا کرده است
۸چه انتظار خضر می بری، قدم بردار
هزار گمشده را شوق رهنما کرده است
۹اگر چه در ته دیوارم از گرانی جسم
دل رمیده من خانه را جدا کرده است
۱۰چه بی نیاز ز شیرازه است اوراقش
ز فرش، هر که قناعت به بوریا کرده است
۱۱قبول پرتو احسان ز آفتاب مکن
که ماه یکشنبه را منتش دو تا کرده است
۱۲مکن ز بستگی کار، شکوه چون خامان
که صبر غنچه گل را گرهگشا کرده است
۱۳نمی توان به دو عالم ز من گرفتن دل
که گوهر تو صدف را گرانبها کرده است
۱۴همین ستاره رازی که در دل است مرا
هزار پیرهن صبح را قبا کرده است
۱۵رسیده است به ساحل سبکروی صائب
که همچو موج عنان را ز کف رها کرده است
۱۶