به نامرادی ما عشق مایل افتاده است
وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است
۱در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست
کف از سبکسری خود به ساحل افتاده است
۲همان که در طلبش رفته ای ز خود بیرون
تمام روز به میخانه دل افتاده است
۳مرا که دست و دل از کار رفته است، چه سود
که دست یار به دوشم حمایل افتاده است؟
۴ز عاجزانه نگاهم، ز دست قاتل تیغ
به روی خاک، مکرر چو بسمل افتاده است
۵ز ما به همت خشک ای فقیر قانع شو
که کار ما به جوانمردی دل افتاده است
۶سیه دلی که ترا بسته است بند قبا
ازان لطافت اندام، غافل افتاده است
۷عجب که گریه ما در دلش اثر نکند
که دانه پاک و زمین سخت قابل افتاده است
۸نشسته است به گل، بارها سفینه چرخ
به کوچه ای که مرا رخت در گل افتاده است
۹نصیب کشته عشق از بهشت جاویدان
همین بس است که در پای قاتل افتاده است
۱۰نظر ز حلقه فتراک برنمی دارم
که این دریچه به جنت مقابل افتاده است
۱۱به شوخی مژه یار می توان پی برد
ز رخنه های نمایان که در دل افتاده است
۱۲نظر ز حال فروماندگان دریغ مدار
ترا که چشم به دیدار منزل افتاده است
۱۳به تخم سوخته ما چه می تواند کرد؟
زمین میکده هر چند قابل افتاده است
۱۴ز بزم وحشت پروانه می کشد آزار
وگرنه شمع مکرر به محفل افتاده است
۱۵به خاکساری افتادگان نمی خندد
کسی که یک دو قدم در پی افتاده است
۱۶ز آتشین رخ ساقی گمان بری صائب
که اخگری به گریبان محفل افتاده است
۱۷