به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است
ز خود برون شدن من به یک نظر بسته است
۱اثر ز جنت دربسته در جهان گر هست
ازان کس است که بر روی خلق در بسته است
۲شود ز روزن و در خانه ها غبارآلود
صفای سینه به پوشیدن نظر بسته است
۳مرا رفیق موافق به وجد می آرد
عزیمت سفر من به همسفر بسته است
۴کند جلای وطن دیده ور عزیزان را
که تا به بحر بود، دیده گهر بسته است
۵به خرج آتش سوزنده می رود چو شرار
چو غنچه در گره خویش هر که زر بسته است
۶جز این که هر نفس از پیچ و تاب می کاهد
چه طرف رشته ز نزدیکی گهر بسته است؟
۷مرا ز داغ، دل تیره می شود روشن
جلای سوخته من به این شرر بسته است
۸به آه سرد دل من چو غنچه باز شود
گشاد من به هواداری سحر بسته است
۹به خون خویش محال است سرخ رو نشود
ستمگری که ترا تیغ بر کمر بسته است
۱۰چنان که راحت چشم است در ندیدنها
حضور گوش به نشنیدن خبر بسته است
۱۱چرا غم دگران می کند پریشانم
اگر نه رشته جانها به یکدگر بسته است؟
۱۲صدای طبل رحیل است شادیانه او
کسی که توشه به اندازه سفر بسته است
۱۳به خرج می رود آخر درین جهان صائب
چو سکه هر که دل خویش را به زر بسته است
۱۴