هنوز خط ز لب یار برنخاسته است
غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است
۱ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم
وگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است
۲مکن به دل سیهان پند خویش را ضایع
که خون مرده به صد نیشتر نخاسته است
۳نچیده است گل از روی دولت بیدار
ز خواب هر که به روی تو برنخاسته است
۴ز لرزش دل عشاق کی خبر داری؟
که آه سرد ترا از جگر نخاسته است
۵ز تندباد حوادث نمی روم از جای
فتاده ای چو من از خاک برنخاسته است
۶ز محفلی که مرا جستن است در خاطر
سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
۷مکن به سنگدلان صرف آبرو صائب
که هیچ ابر ز آب گهر نخاسته است
۸