مرا به سیل سبکسیر رشک می آید
که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است
۱کباب همت آن سایل تهیدستم
که غیر داغ چراغ دگر نخواسته است
۲خوشا کسی که درین خاکدان به جز در دل
گشادکار خود از هیچ در نخواسته است
۳ز مال خویش نبیند جهان نوردی خیر
که سود بهر کسان از سفر نخواسته است
۴طمع مدار ز تن پروران ترانه عشق
نوا کسی ز نی پر شکر نخواسته است
۵به سنگ، سنگ محال است سینه صاف شود
دل رحیم کس از هم گهر نخواسته است
۶ز ما به دست دعا همچو سرو قانع شو
که کس ز مردم آزاده بر نخواسته است
۷بس است گوهر شهوار آب، شیرینی
کسی ز چشمه شیرین گهر نخواسته است
۸نشاط روی زمین زیر آسمان صائب
ازان کس است که تاج و کمر نخواسته است
۹مسلم است شجاعت بر آن کسی صائب
که پیش تیر حوادث سپر نخواسته است
۱۰ترا کسی که به آه سحر نخواسته است
ز نخل زندگی خویش برنخواسته است
۱۱به کاوش مژه خون مرا دلیر بریز
که خونبها کسی از نیشتر نخواسته است
۱۲