ز خاک همچون هدف هر که سر برآورده است
به جرم سرکشی از تیر پر برآورده است
۱دلم چو برگ خزان دیده باز می لرزد
که آه سرد دگر از جگر برآورده است؟
۲تو چون ز خویش توانی برآمد ای زاهد؟
که زهد خشک به روی تو در برآورده است
۳ز غیرت لب لعل تو آه سرد کشد
نه رشته است که سر از گهر برآورده است
۴که کرده است ز دل دست آرزو کوتاه؟
که این سفینه ز موج خطر برآورده است؟
۵فغان که حسن گلوسوز حرف، چون طوطی
مرا ز خامشی چون شکر برآورده است
۶ترا که بال و پری هست سیر کن صائب
که پای خفته مرا از سفر برآورده است
۷