به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست
سیاه خیمه این دشت جز سویدا نیست
۱اگرچه زهره شیرست آب وادی عشق
ز ازدحام جگرتشنگان در او جا نیست
۲گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب
فلک حریف زبردستی مدارا نیست
۳صدف ز خنده ابر بهار گوهر یافت
گهر نتیجه دهد خنده ای که بیجا نیست
۴چه حاجت است به دامن چو آتش است بلند؟
جنون کامل ما را هوای صحرا نیست
۵به چشم هر که در آن روی آتشین محوست
بهشت تفرقه خاطر تماشا نیست
۶محبت پدری گرچه هست دامنگیر
حریف جذبه مردانه زلیخا نیست
۷کدام شبنم گستاخ در نظر بازی است؟
که رنگ عصمت گلهای باغ بر جا نیست
۸به طرف دامن خورشید بسته ام دامن
مرا چو سایه ز پست و بلند پروا نیست
۹به ناخدای توکل سپرده ام خود را
مرا تردد خاطر ز موج دریا نیست
۱۰میی که خشت ز خم برنداشت کم زورست
زبون عقل بود عاشقی که رسوا نیست
۱۱کدام صبر و چه طاقت، کدام عقل و چه هوش؟
به عالمی که منم، که پای بر جا نیست
۱۲در آشیانه سیمرغ همت صائب
نشان لکه پیسی ز زال دنیا نیست
۱۳