به آبداری لعل تو هیچ گوهر نیست
به این صفا، گهری در ضمیر کوثر نیست
۱مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریاب
که بی دلیل ز خود رفتنم میسر نیست
۲توانگرست به یک مشت خاک، دیده فقر
دل حریص به صد گنج زر توانگر نیست
۳شهادتی که بود دیگری وسیله آن
ز زندگانی خضر و مسیح کمتر نیست
۴من و تردد خاطر، خدا نگه دارد!
به قلزمی که منم، موج او شناور نیست
۵دل شکسته ما را به لطف خود بپذیر
نظر به مورچه، پای ملخ محقر نیست
۶ببر ز خویش اگر جنت آرزو داری
که دوزخی بتر از صحبت مکرر نیست
۷حمایت ضعفا مانع پریشانی است
وگرنه رشته سزاوار قرب گوهر نیست
۸ز چاک دل بود امید فتح باب مرا
چو آفتاب مرا روی دل به هر در نیست
۹شفق همین نه به خورشید کار دارد و بس
کدام لقمه این هفت خوان به خون تر نیست؟
۱۰ترا که پای طلب بسته اند، سنگین باش
درین محیط که ماییم جای لنگر نیست
۱۱مدار چشم مروت ز هیچ کس صائب
که خضر را غم محرومی سکندر نیست
۱۲