خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست
که می پرست غم از تلخی شرابش نیست
۱بیاض گردن او در کتابخانه حسن
سفینه ای است که حاجت به انتخابش نیست
۲گلی است چهره خندان آن بهار امید
که زیر پوست رگ تلخی گلابش نیست
۳عجب که نامه امید من رسد به جواب
که گر به کوه رسد ناله ام، جوابش نیست
۴به چشم جوهریان رشته ای است بی گوهر
ز عشق او رگ جانی که پیچ و تابش نیست
۵بنای طاقت اگر کوه بیستون شده است
حریف جلوه ناز گران رکابش نیست
۶ملایمت طمع از زاهدان خشک مدار
که هر گلی که ز کاغذ بود گلابش نیست
۷نداده اند ترا چشم خرده بین، ورنه
کدام نقطه که در سینه صد کتابش نیست؟
۸چراغ شهرت پروانه عالم افروزست
وگرنه کیست که او داغ یا کبابش نیست؟
۹ز روی خلق کجا شرم می کند صائب
سیه دلی که ز کردار خود حجابش نیست
۱۰