دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت
فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت
۱نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان
شرر ز آتش آسوده ام هوا نگرفت
۲کجا به مردم بیگانه انس می گیرد؟
رمیده ای که سلامی ز آشنا نگرفت
۳ز چشم، کاسه دریوزه سیر چشمی من
به رنگ بی بصران پیش توتیا نگرفت
۴ز مد عمر، نصیبش سیاهکاری بود
کسی که سرخط مشق جنون ز ما نگرفت
۵شود به باد کجا حکم او روان چون آب؟
سبکروی که هوا را به زیر پا نگرفت
۶بس است سایه تیر تو استخوان مرا
مرا به زیر پر و بال اگر هما نگرفت
۷کجا رسدبه گریبان مدعا صائب؟
که دست کوته ما دامن دعا نگرفت
۸