زمانه را گل روی تو در بهار گرفت
بهشت را خط سبز تو در کنار گرفت
۱کمین دشمن دانا بلای ناگاه است
جنون عنان مرا وقت نوبهار گرفت
۲هوای گلشن فردوس بی غبار بود
چگونه سیب زنخدان او غبار گرفت؟
۳تو تا برآمدی از خانه مست و تیغ به دست
به هر دو دست سر خویش روزگارگرفت
۴قدم به خاک شهیدان عجب که رنجه کنی
چنین که پای ترا ناز در نگار گرفت
۵سفید گشتن چشم است صبح امیدش
ترا کسی که سر راه انتظار گرفت
۶عنان حسن گرفتن به خط میسر نیست
چگونه گرد تواند ره سوار گرفت؟
۷مرا ز سنگ ملامت چو کوهکن غم نیست
که جان سخت مرا بیستون عیار گرفت
۸به چشم وحشت من صیقل است ناخن شیر
ز بس که آینه ام خوی با غبار گرفت
۹به روی آب بود نقش بر جناح سفر
قرار چون خط مشکین بر آن عذار گرفت؟
۱۰کراست زهره شود سنگ راه من صائب؟
چنین که شوق ز دست من اختیار گرفت
۱۱