غرور حسن به خط از دماغ یار نرفت
ز ترکتاز خزان زین چمن بهار نرفت
۱اگر چه کرد قیامت نسیم نومیدی
امید من ز سر راه انتظار نرفت
۲ز خون فاخته دیوار بوستان غلطید
ز جای خویشتن آن سرو پایدار نرفت
۳ز ترکتاز خزان باخت رنگ هستی را
گلی که در قدم باد نوبهار نرفت
۴خوش است وصل که بی پرده جلوه گر گردد
به بوی پیرهن از چشم ما غبار نرفت
۵ز خاکمال اجل داد جان به صد خواری
به زیر تیغ تو هر کس به اختیار نرفت
۶فریب جلوه ساحل مخور چه نوسفران
که هیچ کشتی ازین بحر بر کنار نرفت
۷کدام شاخ گل آم پیاده در بستان؟
که آخر از دم سرد خزان سوار نرفت
۸رسیده ای به لب گور، کجروی بگذار
نگشته راست، به سوراخ هیچ مار نرفت
۹اگر چه باد خزان رفت پاک گلشن را
ز آشیانه ما بوی نوبهار نرفت
۱۰به یک دو هفته گل از شاخ اعتبار افتاد
خوشا کسی که به دنبال اعتبار نرفت
۱۱به فکرهای پریشان گذشت ایامش
کسی که همچو تو صائب به فکر یار نرفت
۱۲