غبار خط تو از دل به هیچ باب نرفت
خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت
۱نمی توان غم دل را به خنده بیرون برد
ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت
۲ستاره سوختگی را علاج نتوان کرد
ز داغ لاله سیاهی به هیچ باب نرفت
۳به جرم این که کله گوشه بر محیط شکست
ز تیغ موج چها بر سر حباب نرفت
۴ز سوز سینه ما هیچ کس نشد آگاه
ازین خرابه برون دود این کباب نرفت
۵نریخت تا گهر عاریت ز دامن خویش
غبار تیرگی از چهره سحاب نرفت
۶یکی هزار شد از وصل بیقراری من
به قرب دریا از موج پیچ و تاب نرفت
۷نظر به قطره و دریا یکی است نسبت من
چو ریگ، تشنگی من به هیچ آب نرفت
۸به آب خضر بنای حیات خود نرساند
کسی که بر سر پیمانه چون حباب نرفت
۹اگر چه صد در توفیق باز شد صائب
گدای ما ز در دل به هیچ باب نرفت
۱۰