ز فرقت تو ز دل امشب اضطراب نرفت
ستاره محو شد و چشم من به خواب نرفت
۱چگونه بی لب او عیش من شود شیرین؟
که از جدایی گل تلخی از گلاب نرفت
۲همیشه در ته دل بود ازو شکایت من
ازین خرابه برون دود این کباب نرفت
۳ستاره که درین خاکدان بلندی یافت؟
که چون شرر ز جهان با صد اضطراب نرفت
۴که داد در سر خود جای، باد نخوت را؟
که دست خالی ازین بحر چون حباب نرفت
۵چنین که من به دم تیغ می روم به شتاب
ز کوه، سی به دریا این شتاب نرفت
۶نهشت گریه ما را به روی کار آید
چه ظلمها که ز آتش بر این کباب نرفت
۷چها نمی کشم از وعده سبکسیرش
خوشا کسی که پی جلوه سراب نرفت
۸خوشم به مشرب صائب که بهر رهن شراب
به سیر کوی خرابات بی کتاب نرفت
۹