فغان که هستی من در ورق شماری رفت
حیات من چو قلم در سیاه کاری رفت
۱به خون دل، ورقی چند را سیه کردم
چو لاله زندگیم در سیاه کاری رفت
۲نکرده غنچه امید من دهن را باز
سبک ز گلشن من باد نوبهاری رفت
۳زمین پاک غریبی عزیز کرده مرا
اگر چه یوسف من از وطن به خواری رفت
۴نشد چو سون ازین خرقه سر برون آرم
تمام رشته عمرم به پینه کاری رفت
۵اگر چه نقش مساعد نشد، به این شادم
که نقد زندگی من به خوش قماری رفت
۶قلم ز دست بیفکن که روز رستاخیز
برون ز آتش نتوان به نی سواری رفت
۷نمی شود نکند آرمیده اش صائب
سبکروی که حیاتش به بیقراری رفت
۸