ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت
ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت
۱نفس به سینه صبح سخن گره شده بود
چو مشرق این علم از دوش من بلندی یافت
۲ز عشق آتشی افتاد در وجود مرا
که سقف نه فلک از جوش من بلندی یافت
۳درین ریاض من آن قمریم که قامت سرو
ز تنگ گیری آغوش من بلندی یافت
۴به شیشه خانه افلاک می زند خود را
چنین که خشت خم از جوش من بلندی یافت
۵مرا ز دیده بندگان مکن بیرون
که حلقه فلک از گوش من بلندی یافت
۶ز خواب بیخبران گشت چشم من بیدار
ز مستی دگران هوش من بلندی یافت
۷هزار عقده دل چون نسیم صبح گشود
دمی که از لب خاموش من بلندی یافت
۸نبود هوش مرا تا خبر ز خویشم بود
ز فیض بیخبری هوش من بلندی یافت
۹یکی هزار شد از بند، عشق پنهانم
ز کاوش آتش خس پوش من بلندی یافت
۱۰ز هر زمین که غباری بلند شد صائب
به قصد آینه هوش من بلندی یافت
۱۱