نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت
بشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت
۱ترا که چشم ز نور ستاره خیره شود
ز آفتاب حقیقت چه در توانی یافت؟
۲ز شارع کشش دل قدم برون مگذار
که وصل کعبه ازین رهگذر توانی یافت
۳اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کنی
ز اشک و آه، کلاه و کمر توانی یافت
۴هر آنچه گم شده است از تو ای سیاه درون
به روشنایی آه سحر توانی یافت
۵چنین که خواب نظربند کرده است ترا
ز فیض صبح چه مقدار در توانی یافت؟
۶ز دوستان زبانی مدار چشم وفا
ز برگ بید محال است بر توانی یافت
۷درین حدیقه هستی چو لاله ممکن نیست
که نان سوخته ای، بی جگر توانی یافت
۸شکوفه یافت وصال ثمر ز بی برگی
بریز برگ ز خود تا ثمر توانی یافت
۹غبار دامن صحرای خاکسار شو
که تاج رفعت ازین رهگذر توانی یافت
۱۰قدم ز دایره اختیار بیرون نه
که سود هر دو جهان زین سفر توانی یافت
۱۱چو عمر می گذرد در کمین فرصت باش
که وصل سوخته ای چون شرر توانی یافت
۱۲نگشته سبز چو طوطی ز زهر ناکامی
امید نیست که وصل شکر توانی یافت
۱۳نظر بپوش چو یعقوب از جهان صائب
مگر ز گمشده خود خبر توانی یافت
۱۴