غزلیاتغزل شمارهٔ ۱۸۳۳ صائبشاعرصائبمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریفغان که گرد سر او نمی توانم گشتچو زلف بر کمر او نمی توانم گشت۱همیشه گرد دلش بی حجاب می گردماگر چه گرد سر او نمی توانم گشت۲ز بس که تیر نگاهش بلند پروازستز دور در نظر او او نمی توانم گشت۳مرا ز بی پر و بالی غمی که هست این استکه گرد بام و در او نمی توانم گشت۴ازان ز هر دو جهان بیخبر شدم صائبکه غافل از خبر او نمی توانم گشت۵