ره سخن به رخش خط عنبرافشان یافت
فغان که طوطی از آیینه باز میدان یافت
۱ز شبنمش جگر سنگ می شود سوراخ
گلی که پرورش از اشک عندلیبان یافت
۲به هر که هر چه سزاوار بود بخشیدند
سکندر آینه و خضر آب حیوان یافت
۳مگیر از سر زانوی فکر سر زنهار
که غنچه هر چه طلب کرد در گریبان یافت
۴ز کاوش جگر فکر ناامید مباش
که ذره در دل خود آفتاب تابان یافت
۵ز کاوش جگر فکر ناامید مباش
که ذره در دل خود آفتاب تابان یافت
۶کلید گنج سعادت زبان خاموش است
صدف به مزد خموشی گهر ز نیسان یافت
۷من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست
که شانه راه در آن زلف عنبرافشان یافت
۸هزار سختی نادیده در کمین دارد
کسی که کام دل از روزگار آسان یافت
۹حجاب مانع روزی است خاکساران را
تنور از نفس آتشین خود نان یافت
۱۰فغان که کوهکن ساده دل نمی داند
که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت
۱۱مکن شتاب به هر ورطه ای که افتادی
که ماه مصر برآمد ز چاه، زندان یافت
۱۲(لب خموش سخن های دلنشین دارد
ضمیر نامه ما می توان ز عنوان یافت)
۱۳ز فکر، قامت هر کس که حلقه شد صائب
به دست همت خود خاتم سلیمان یافت
۱۴