به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت
نمی توان دل بیدار را به خواب گرفت
۱به آب خضر کجا التفات خواهد کرد؟
چنین که تشنه ما خوی با سراب گرفت
۲خیال لعل تو از دل کجا رود، هیهات
نمی توان نمک سوده از کباب گرفت
۳خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد
که جغد را دل ازین خانه خراب گرفت
۴ز بس که بوی تو در مغز پیچیده است
توان ز بال و پر بلبلان گلاب گرفت
۵مگر عذار ترا شد زمان خط نزدیک؟
که خون مرا به جگر رنگ مشک ناب گرفت
۶کدام ساعت سنگین، دو چشم بخت مرا
درین زمانه پر انقلاب خواب گرفت؟
۷گرانترست ترا خواب غفلت از دل سنگ
وگرنه لعل ز خورشید آب و تاب گرفت
۸به جرعه ای دل گرم مرا کسی ننواخت
اگر چه روی زمین را به آفتاب گرفت
۹عیار غفلت ازین بیشتر نمی باشد
که آفتاب قیامت مرا به خواب گرفت
۱۰به روی مهر جهانتاب، ماه نو را دید
کسی که وقت سواری ترا رکاب گرفت
۱۱ز عشق کار جهان باز می شود صائب
خوشا کسی که توسل به آن جناب گرفت
۱۲