سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت
دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت
۱ز فیض حسن تو شد عالم آنچنان سیراب
که می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت
۲ز عشق بس که مهیای سوختن گشتم
به دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت
۳یکی هزار شد امید، خاکساران را
ز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت
۴قرار نامه سیاهی به خویش هر کس داد
چو لاله، داد دل خویش از شراب گرفت
۵دل سیاه مرا رهنمای رحمت شد
چو سیل دامن دریا به اضطراب گرفت
۶مگر به اشک ندامت سفید نامه شود
رخی که رنگ ز گلگونه شراب گرفت
۷من از ثبات قدم ناامید چون باشم؟
که سنگ، باده لعلی ز آفتاب گرفت
۸عبیر رحمت فردوس، رزق سوخته ای است
که رخت خوش به دود دل کباب گرفت
۹به وصل دولت بیدار کی رسی، هیهات
ترا که آینه چشم، زنگ خواب گرفت
۱۰ز عدل عشق ندارم شکایتی صائب
اگر چه گنج خراج من از خراب گرفت
۱۱