با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟
با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟
۱روی ترا به زلف پریشان چه حاجت است؟
آتش چو سرکش است به دامان چه حاجت است؟
۲دریای آرمیده به آشوب تشنه است
شور مرا به سلسله جنبان چه حاجت است؟
۳از دامن است شعله جواله بی نیاز
گرداب را به شورش طوفان چه حاجت است؟
۴آتش گل همیشه بهارست عشق را
پروانه را به سیر گلستان چه حاجت است؟
۵زندان بود به مردم خودبین سواد شهر
از خود رمیده را به بیابان چه حاجت است؟
۶عالم به چشم آینه گردد سیه ز آب
دل زنده را به چشمه حیوان چه حاجت است؟
۷باشد ز چوب منع دربسته بی نیاز
با جبهه گرفته به دربان چه حاجت است؟
۸از سینه های چاک بود فتح باب دل
این در چو باز شد به گریبان چه حاجت است؟
۹ریزش چه کار با دل بی آرزو کند؟
آن را که تخم سوخت به باران چه حاجت است؟
۱۰گلچین چه گل ز گلشن دربسته می برد؟
با روی شرمناک، نگهبان چه حاجت است؟
۱۱اکنون که سوخت گرمی پرواز بال من
دیگر مرا به شمع شبستان چه حاجت است؟
۱۲از دل، گرفتگی به تماشا نمی رود
نقش و نگار بر در زندان چه حاجت است؟
۱۳ما خون خود حلال به تیغ تو کرده ایم
از خاک ما کشیدن دامان چه حاجت است؟
۱۴پیری ز میل سیب زنخدان حجاب نیست
در میوه بهشتی به دندان چه حاجت است؟
۱۵شد رهنما به حق چو مرا درد بی دوا
صائب دگر به ناز طبیبان چه حاجت است؟
۱۶