تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب
در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است
۱مشمار سهل رخنه گفتار خویش را
کاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است
۲دست ز کار رفته ز برگ است بیشتر
در کشوری که سیب ذقن بی نهایت است
۳در غربت است چشم حسودان به زیر خاک
این چاه در زمین وطن بی نهایت است
۴از مستمع گشوده شود چشمه سخن
هر جا سخن کش است، سخن بی نهایت است
۵دندان به دل فشار که بر خوان روزگار
این لقمه های دست و دهن بی نهایت است
۶جای دو مغز در ته یک پوست بیش نیست
در تنگنای چرخ دو تن بی نهایت است
۷صائب سخن پذیر درین روزگار نیست
ورنه مرا به سینه سخن بی نهایت است
۸زان غنچه لب شکایت من بی نهایت است
تنگ است وقت، ورنه سخن بی نهایت است
۹در سینه گشاده من درد و داغ عشق
چون نافه در زمین ختن بی نهایت است
۱۰پرهیز در زمان خط از یار مشکل است
در نوبهار، توبه شکن بی نهایت است
۱۱ماه تمام می کند ایجاد هاله را
تا شمع روشن است لگن بی نهایت است
۱۲چون میوه در تو تا رگ خامی به جای هست
گردن مکش، که دار و رسن بی نهایت است
۱۳